آنان که سبز را به سر دار می برند
با قاصدان سبز طبیعت چه می کنند؟
توصیه می کنم این کتاب رو یه شب که خواب از سرتون رفته در فاصله ی ساعت ۲ تا ۳ نیمه شب بخوونین چون اون موقع خیلی بیشتر می چسبه و می خواین تو وبلاگتون به بقیه هم توصیه اش کنین ولی اگه بذارین صبح شه شاید اون حلاوت شبانه ش رو از دست بده.
یه نکته ی دیگه هم برا خوندن این کتاب خیلی مهمه : علت بی خوابی در آن شب
!
پیش نوشت:
۱- این وبلاگ تا پایان امسال به روز می شود.
۲- این نوشته واکنشی است به نوشته ی تازه ی زاده ی کویر :
دختر و پسر عاشق و معشوق اند. با هم عروسی می کنند. فرزندی می آورند. مرد معتاد از کار درمی آید. هرویینی. از آن ها که رهاشان کنی باید از گوشه ی خیابان جمع شوند. از آن ها که اگر در خانه ی همسایه چیزی گم شود همه ی نگاه ها متوجه اوست. از آن ها که اگر بخواهی ترکش کنی حتی بیدادگاه های ایران هم به نفع تو حکم می دهند. از آن ها که...
دور بری ها همه می گویند جدا شو و رها کن خودت را. می گوید نه.
نمی گوید به خاطر فرزندم که بی پدر نباشد؛ او مردش را فقط پدر فرزندش نمی بیند. می داند که اینچنین بودنی در کنار فرزندش جز فلاکت نیست.
نمی گوید به خاطر خودم که مطلقه نمانم و سایه ی مردی بالای سرم باشد؛ او مردش را سایه نمی داند «هم سر»ان چگونه می توانند بر هم سایه افکنند؟
نمی گوید به خاطر ...
می گوید به خاطر دلم. دوستش دارم.
و در مردش چیزی می بیند فراتر از پدر و همسری معتاد که اعتیادش را «باید» به خاطر پدر و سایه بودنش تحمل کرد .
او مردش را انسانی دوست داشتنی می بیند که «می توان» برای اعتیادش کاری کرد.
برای اعتیادش کاری می کند.
کار می کند. نان می آورد.
مردش را ترک نمی کند. ترک می دهد. موفق نمی شود. دوباره. سه باره. و ...
واما مرد پس از سال ها؛
پاک می شود. کار می کند .نان می آورد. فرزندش را به دانشگاه می فرستد.
زنش را فرشته خطاب می کند؛ فرشته ی نجات
تولدش(سالگرد پاک شدنش) را برایش جشن می گیرند.
سه ساله که می شود راهنمای دیگر معتادها می شود.
چندی بعد
در حالی که چندین معتاد را راهنما و خانواده هاشان را سرپرست است، بیمار می شود. سرطان او را از پا در میآورد.
در مراسم تدفینش خیابان پر است از جمعیت. از خانواده هایی که او معتاد پاک شده شان را راهنما بوده.
همان خیابانی که روزی ممکن بود پیکر بی جانش را از کنارش جمع کنند...
***
باخود می گویم:
زن می سوزد و می سازد.
می سوزد
در حرارت عشق
و می سازد
زندگی اش را، مردش را ، مملکتش را و صد البته خودش را
و می دانم که کار عشق است. زن و مرد ندارد.
پ.ن:بعد از خوندن نظر ساسان بر این نوشته، بخشی از نظرم رو به نوشته ی زاده ی کویر می آورم:
چه قدر زن عاشق در ایران کم دیده ام. چه قدر عاشقی چیز کمیابی است.
ای به چشم!
از قیل و قال «سایبری» حالی دلم گرفت
یک چند نیز خدمت خویشِ real کنم
- یه جای کار می لنگه! یه چیزی اون جور که باید باشه نیست ![]()
آهان!! خودشه. پلیس!
پلیس مشکل پیدا کرده !! اون جور که باید باشه نیست!
باید تغییر کنه
- به! پس شما هم موافقین که باید عملکرد پلیس تغییر کنه![]()
- راستش اون در حد تخصص من نیست
آخه می دونی هر کسی تو تخصص خودش باید «احساس مسوولیت» کنه.
من احساس کردم یه جای کار پلیس می لنگه یه جورایی مث «بیگانه» ها شده
من فقط می تونم اسم پلیس رو تغییر بدم «پلیس» یه واژه بیگانه است باید پارسی شه
- ![]()
- پاسور چه طوره؟ نه !، اینم از نظر املایی- شرعی مشکل داره
پس همون پلیس خودمون رو بچسبیم .(منظور ایشون همون «پلیس بیگانه» است اصطلاحا از واژه ی «خود» استفاده کردن)
***
آقای فرهنگستان زبان!
«برادر پاسدار» زبان پارسی !
1- اگه یه نمه دقت می کردی می فهمیدی که پلیس خیلی وقته پارسی شده!
2- حالا که دور دور اسم گذاشتنه واسه اون «پلیسای شخصی» هم یه اسم می ذاشتی که «گمنام» نمونن. من یه پیشنهاد دارم: پلیس رو که گذاشتی «پاس ور» اونا روا می ذاشتی «پارس گر» !
3- حالا که پلیس «پلیس» مونده اونا رو بد نیست بذاری «پالیس» !
- تقریبا عاشق ام.
- آه ،
که چقدر ،
انسانِ معاصر ،
از نسبیتِ مفاهیم ،
رنج می برد.
نوشتم:
ذره ذره عاشق شدم
وه،
که چه قدر،
انسان معاصر،
از کوانتومی بودن مفاهیم،
لذت می برد.
من:حتما! مشکلت چیه؟
- ...
-...
- یه مشکل دیگه هم دارم
-؟
- می ترسم بخواد معاینه کنه. موندم چه جوری حالیش کنم هنوز virgin ام.
خرفهم نوشت: Her last problem was a matter of cultural difference but not lingual
تذکر نوشت: منظور از فرنگستون اروپا بود بیخودی ذهنتون رو به سمت آمریکای شمالی نبرین![]()
که فراخ گوش...
چند روزی که در این مرحله فرصت داری
خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست
روزی سبز خواهد شد![]()
تو،
زنی
و زن یعنی زیبایی
مانده بودم ،
کدام زیبایی در توست؟
ــــــــــــــــــــ
اورکا! اورکا!*
یافتم!
چه یکرنگی زیبایی است
میان ظاهر و باطنت
آن گاه که سر تا پا
یکپارچه
«سیاه» پوش می شوی
خواهر کماندوی من!
* : خیالت جمع! از پسِ این کشف ارشمیدسی، برهنه بیرون نزدم.
و وضعنا عنک وزرک![]()
کلیدواژه: وفلاو!
نظرتون چیه؟
بسی خوشمان آمد از زاده ی کویر
جمله بالا رو یه جا دیدم و یاد جملات خودم افتادم:
"می گویند خواستن توانستن است اما در نظر من زیباترین توانمندی آدمی در نخواستن تجلی می کند، هرچند آن جا نیز باید «بخواهی» که نخواهی چونان بایزید."
این ها رو وقتی نوشتم که خواستم دیگر نخواهمش و توانستم.
بعد با خودم می گم اگه مرد بودم، این قدر مرد بودم که موقع نشستن تو تاکسی جا رو برا یه دختر ۴۰ کیلویی تنگ نکنم.
ناگفته نماند در دفعاتی انگشت شمار مجبور به استفاده از کیف نبوده ام.
نتیجه گیری (غیر) اخلاقی: تعداد مردان handsome سرزمین من انگشت شمار است![]()